
حامد نشسته درخانه و کنترل تلویزیون را در دست گرفته شبکه های تلویزیون را عوض می کند که مادرش وارد خانه شد .«سلام مادر کی بیدار شدی؟» «خیلی وقته که بیدار شدم » « بلند شو مادر! برو از نانوایی سر کوچه چند تا نون سنگک بگیر و بیار که الان پدرت از بازار میاد الم شنگه به پا می کنه!.» « مادر گل من الهی من به فدات شم. چرا این قدر از دست بابا عصبانی هستی !. بنده خدا صبح خروس خون بلند میشه میره میدان تره بار و .. الان این جواب خوبیاش است!» « الان توی یه الف بچه که 12 سالت هست به من درس زندگی میدی!» «پ...
ادامه مطلب